کتاب خاطرات سوگواری

اثر رولان بارت از انتشارات حرفه هنرمند ‏‫ - مترجم: محمدحسین واقف-ادبیات فرانسه

Le journal intime écrit par Roland Barthes dans les mois qui ont suivis la mort de sa mère, l’être cher par-dessus tout, en automne 1977. La Chambre claire évoquait déjà largement ce deuil douloureux, qui transforme complètement le regard de Barthes sur la photographie, désormais vu comme le lieu d’une possible résurrection de l’être perdu. Ici, nous sommes tout à la fois dans un constat détaillé et dans une interrogation intime et philosophique du deuil, absolument singulier, impartageable. Cet inédit est une pièce décisive dans la compréhension de Roland Barthes, qui aura vécu toute sa vie auprès de sa mère et ne lui aura survécu que trois ans, les années de l’impossible deuil. Un document émouvant, rédigé au jour le jour en brefs fragments qui, comme toujours chez Barthes, dépassent l’expérience personnelle pour toucher à l’universel. Nous sommes tous porteurs d’un deuil, et celui-ci nous touche, nous éclaire.


خرید کتاب خاطرات سوگواری
جستجوی کتاب خاطرات سوگواری در گودریدز

معرفی کتاب خاطرات سوگواری از نگاه کاربران
بی‌رحمانه‌ترین قضاوت درباره «خاطرات سوگواری» این است که مالیخولیای نویسنده این کتاب را تنها یک سخنرانی پراکنده در عزای مادرش بدانیم. درست است که رولان بارت نوشتن این یادداشت‌ها را درست از روز مرگ مادرش آغاز کرده اما کتاب که به نیمه می‌رسد، مخاطب احساس می‌کند که دیگر تنها ماجرای مرگ مادر نویسنده در کار نیست؛ بارت، گویی از این خاطرات، دریچه‌ای رو به موضوع «فقدان» باز کرده و در حال نگریستن به مقوله «ازدست‌دادن» در سطوح مختلفی است که انسان را دچار غم، اندوه و سردرگمی خودش می‌کند. اگر کسی را از دست داده‌اید، این کتاب را از دست ندهید؛ بارت با شما همدردی می‌کند که چطور می‌شود در اندوهگینی روزهای فقدان، غرق شد و به‌جای گریه‌وزاری، به بزنگاه‌های ذهنی سوگواران مراجعه کرد. آیا بر سر مزار عزیز ازدست‌رفته‌تان نتوانسته‌اید گریه کنید؟ آیا در فرودگاه و لحظه بدرقه معشوقه‌تان، اشکتان خشک شده و آیا فقدان عزیزی را پذیرفته‌اید و حالا از خود می‌پرسید که چطور باید به شادی میهمانی‌های کوچک و محقر تن بدهید؟ بارت در یادداشت‌های شخصی‌اش به این سؤال‌ها جواب داده و اگر حتی جوابی نداشته که بدهد، خود را در کنار شما قرار داده و از چنین تناقض‌های بزرگ انسانی شکوه کرده است:
-«کاش می‌توانستم میل عمیقم را به خلوت‌کردن با خود، به کناره‌گیری و «نگرانم نباشید»ی که مستقیم و بی‌انعطاف از رنج‌کشیدن جاودان به دستم می‌آید بیان کنم».
-«هر نوع معاشرتی بیهودگی دنیایی که مامان دیگر در آن وجود ندارد را تقویت می‌کند».

مشاهده لینک اصلی
تو هرگز بدن یک زن را نشناختی
من بدن مادر بیمارم را شناختم، بیمار و سپس در حال احتضار
____________________________________________________________
ss:من از تو مراقبت خواهم کرد،قدری آرامش تجویز خواهم کرد
RH: تو شش ماه افسرده بودی چون می دانستی. عزاداری، افسردگی، کار و غیره. اما مانند همیشه این ها را با قوه ی تمیز بر زبان آورد
رنجش. نه، عزاداری (افسردگی) با بیماری فرق دارد. از چه چیزهایی باید علاج پیدا کنم؟ تا چه حالی، چه زندگی ای بیابم؟ اگر قرار باشد شخ {تازه ای از درون من} به دنیا بیاید، همچون لوحی سفید نخواهد بود. بلکه موجودی اخلاقی خواهد بود، که سوژه ی متمرکز بر ارزش است، نه انسجام و یکپارچگی
____________________________________________________________
همه درجه ی عزادار بودنم را حدس می زنند، این را حس می کنم ولی این غیرممکن است (بی معنا، نشانه های متناقض) که میزان محنت زدگی کسی را اندازه بگیریم
____________________________________________________________
«دوباره هرگز، دوباره هرگز»
و اینجا تضادی است: «دوباره هرگز» جاودانه نیست، از آنجا که شما خودتان روزی خواهید مرد
دوباره هرگز اصطلاح موجودی نامیراست
____________________________________________________________
جمعی شلوغ. بیهودگی فزاینده و ناگزیر. در اتاق کناری به او فکر می کنم. همه چیز فرو می ریزد
اینجا، آغاز رسمی عزاداری بزرگ و طولای ست
برای اولین بار در این دو روز، تصور قابل باوری از مرگ خودم
____________________________________________________________
راه می روم. زمین برهنه، بوی باران، خرده چوبها. به هرحال، چیزی شبیه طعم زندگی (به خاطر بوی خوش باران( همان نخستین رهایی، مانند تپش آنی قلب
____________________________________________________________
چه غریب؛ دیگر صدایش را، که آنقدر خوب می شناختم، نمی شنومهمان چیزی که می گویند تار و پود خاطره است (افت و خیز دوست داشتنی صدایش) مانند ناشنوایی موضعی
____________________________________________________________
در جمله ی او دیگر رنج نمی کشد یا به اصطلاح راحت شد «او» به چه چیزی ارجاع می دهد؟ آن زمان حال چه معنایی دارد؟
____________________________________________________________
او واقعا برای «همه چیز» بود و من به تمامی فراموش کرده بودم که پیش از می نوشته ام. دیگر چیزی نبودم جز این که نومیدانه برای او باشم پیش از آن، او خود را محو کرده بود تا من بتوانم بنویسم
____________________________________________________________
در نوشتن این یادداشت ها، در برابر ابتذالی که در من است به خودم اعتماد می کنم
____________________________________________________________
مرگش مرا تغییر داده و دیگر میلی به آنچه قبلتر می خواستم ندارم. باید صبر کنم
____________________________________________________________
اینکه این مرگ در نابود کردن تمام و کمال من شکست می خورد به این معناست که من وحشیانه و دیوانه وار می خواهم زندگی کنم و برای همین است که هراسم از مرگ خودم همواره پابرجاست و حتی یک اینچ هم جابه‌جا نشده است
____________________________________________________________
بازگشت تک و تنها به آپارتمان برای اولین بار. چگونه از پس تنها زیستن در اینجا بر خواهم آمد؟ و در عین حال، برایم روشن است که جای دیگری هم برای من نیست
____________________________________________________________
بخشی از من به نوعی شب زنده داریِ نومیدانه ادامه می دهد؛ و همزمان بخشی دیگر در تقلا است تا ناچیزترین امورم را به شیوه ای نظم بخشد. این را به مثابه یک بیماری تجربه می کنم
____________________________________________________________
گاهی اوقات، خیلی کوتاه، یک لحظه ای خلاء ـ نوعی کرختی ـ که لحظه ی فراموشی نیست. این لحظات مرا می ترساند
____________________________________________________________
چیزی که به قدرتمندترین شکل مرا تحت تاثیر قرار می دهد: سوگواری در لایه ها. نوعی تصلب بافت ها
{ که به این معناست: بدون عمق. لایه های مختلف همه سطح اند ـ یا شاید، هر لایه ای: یک کلیت. واحدها}
____________________________________________________________
لحظاتی که حواسم پرت می شود (حین سخن گفتن، حتی هنگامی که مجبور به بذله گویی هستم) و به نوعی خشک و عقیم می شوم ـ با هجوم ناگهانی و بی رحمانه عواطفبه گریستن منجر می شوند
بلاتکلیفی احساسات: یک نفر هم می تواند بگوید من انسانی فاقد احساساتم و در برابر تصویری جدی از اندوه واقعی تسلیم نوعی عواطف زنانه ی (سطحی) ظاهری شده ام؛ و یا اینکه بگوید من عمیقا ناامیدم و سعی می کنم پنهانش کنم تا هر چیز پیرامونم را به تاریکی نکشانم، ولی در لحظه های معینی از تحملش ناتوان می شوم و فرو می ریزم
____________________________________________________________
نکته ی قابل توجه در مورد این یادداشت ها این است که در آنها سوژه ی ویران شده، قربانی حضورِ ذهن است
____________________________________________________________
امروز، حدود 5بعدازظهر، به تدریج همه چیز در جای خود ته نشین می شود: تنهایی محتومی که جز مرگ خودم فرجام دیگری ندارد
توده ای در گلویم. پریشانی ام به درست کردن فنجانی چای، آغازِ نوشتنِ یک نامه، کنار گذاشتن چیزی، می انجامد ـ این واقعیتِ دهشتناک که گویی از «تنها برای خودم« بودن در آپارتمانِ اکنون ساکت و مرتب لذت می برم. اما این خوشی با ناامیدیم پیونده خورده است
همه ی اینها نشان می دهند که هر نوع کاری مشمول مرور زمان می شود
____________________________________________________________
حدود بعدازظهر. آپارتمان گرم، تمیز، نورگیر و مطبوع است من با انرژی و از جان و دل آن را اینگونه ساخته ام (در حالی که به تلخی از آن لذت می برم) از این پس و برای همیشه من مادرِ خویشتنم
____________________________________________________________
سوگواریم را اینگونه درک می کنم.
نه مستقیما در انزوا، نه به تجربه، و غیره؛ به نظر می رسد به نوعی خودم را راحت کنترل می کنم، که باعث می شود مردم فکر کنند کمتر از آنچه تصور کرده اند رنج می کشم. اما این رنج هنگامی که عشقِ ما به یکدیگر دوباره از هم می گسلد بر من مسلط می شود.
دردناک ترین نقطه در انتزاعی ترین لحظه
____________________________________________________________
آسایش صبح یکشنبه. تنها اولین صبحِ یکشنبه ی بدون او. دستخوش چرخه ی روزهای هفته می شوم. بدونِ او با رشته ی طولانی زمان ها مواجه می شوم
____________________________________________________________
سوگواریم، سوگواری برای یک رابطه ی عاشقانه است، نه سوگواری متعلق به سازوکار معمول زندگی. با کلماتی (کلمات عاشقانه) که به ذهن می آیند به این سوگ می نشینم
_________________________________________________
لنگ لنگان سوگواریم را تجربه می کنم
آن نقطه ی دردناکی که مدام عود می کند: کلماتی که در واپسین نفس هایش به من گفت، معمای دردی مطلق و جهنمی که مرا در هم می کشند (رولان من، رولان من» «من اینجام« تو آنجا راحت نیستی»
ـ سوگواری خالص، که با پدید آمدن تغییر در زندگی، با تنهایی و غیره ارتباطی ندارد. داغِ (سوگواری)، فقدان رابطه ی عاشقانه است.
ـ کمتر و کمتر نوشتن، کمتر گفتن، جز یادداشت ها (که نمی توانم در مورد آن با کسی صحبت کنم(
__
مردم به تو می گویند «شجاعتت» را حفظ کن. اما زمانِ شجاعت هنگام بیماری او بود، زمانی که از او مراقبت می کردم و رنج کشیدنش را می دیدم، ناراحتی اش را و زمانی که باید اشک هایم را پنهان می کردم. دائما باید تصمیم می گرفتم و نقاب به چهره می زدم و آن شجاعت بود. اکنون، شجاعت به معنای میل به زندگی است و این میل بیش از حد وجود دارد
__
مصیبت دیده از ماهیت انتزاعی و در عین حال دردناک و آزارنده ی فقدان؛ که به من اجازه ی فهم بهتر انتزاع می دهد. فقدان و درد، فقدان و در نتیجه شاید عشق؟
__
«تنهایی= کسی را در خانه نداشته باشی که بتوانی به او بگویی: فلان ساعت به خانه باز خواهم گشت و یا کسی که صدایش بزنی(یا کسی که تنها بتوانی به بگویی): من اینجام، من آمده‌ام.»
__
امروز ـ روز تولدم ـ احساس بیماری می کنم و دیگر نمی توانم، دیگر نیازی نیست این را به او بگویم
__
زمانی هست که مرگ یک رخداد است، یک ماجراست، و خود تحرک می بخشد، سر شوق می آورد، به جنب و جوش وا می دارد و منقب می کند. و بعد روزی دیگر، مرگ یک رخداد نیست، تداوم دیگری است (در کنار دیگر تداوم های معمول زندگی( فشرده شده، بی اهمیت، روایت نشده، شوم، بدون چاره: سوگواری ای واقعی که در مقابل هر نوع دیالکتیک روایی نفوذناپذیر است.
__
اکنون، همه جا، در خیابان، در کافه، هرکس را در منظر موجودی می بینم که به ناگزیر باید بمیرد. این دقیقا معنای میرا بودن است و همان قدر بدیهی، آن ها را کسانی می یابم که گویی این را نمی دانند
__
نوشتن، در بهترین حالت، صرفا یک تلاش بیهوده است. افسردگی زمانی می آید که در اعماق ناامیدی، نمی توانم با پیوستن به نوشتن خودم را نجات دهم
__
حیرتم و آنچه واقعا تشویشم (بی میلی( است، در واقع نه یک فقدان )نمی توانم به عنوان فقدان توصیفش کنم، زندگیم مختل نشده است( که یک زخم است، چیزی که به قلب عشق آسیب رسانده است
__
در یک گفتگوی یک طرفه برای توضیح دادم که چگونه اندوه من بی نظم و ناسازگار است، و به همین خاطر در برابر تصور پذیرفته شده ـ و روانکاوانه ـ از سوگواری مقاومت می کند، چیزی که مشمول مرور زمان می شود، خصلتی دیالکتیکی به خود می گیرد، از نفس می افتد و «سازگار می شود» اول اینکه سوگم کاهش نیافته و از طرف دیگر حتی ذره ای هم فرسوده نمی شود
ـ پاسخ داد: سوگواری همین است (او از این طریق سوگواری را موضوع دانش و تقلیل قرار می دهد) ـ «این چیزی است که بیش از همه موجب آزارم است. تحمل دیدن اینکه رنجم تقلیل یابد ـ تعمیم پیدا کند ـ را ندارم» به شیوه ی کیر کگور: انگار آن را از من دزدیده اند
__
نگویید سوگواری. این عبارت بسیار روانکاوانه است. سوگوار نیستم، رنج می کشم
__
vita nova: این میل به یک زندگی نو، زندگیِ از پایه جدیدی که می توان با سوگواری برای عزیز از دست رفته به آن اشتیاق داشت، صراحتا به روش دانته ارجاع دارد، آفرینش باحیاتی نو از فرمی شاعرانه و روایی برای بیان عشق و سوگواری
__
در هر «لحظه»ی رنج کشیدن، باور دارم این همان لحظه ای است که در آن برای نخستین بار سوگواریم را درک می کنم
به عبارت دیگر: تمامیت سختی
__
به مغاک رنج کشیدن فرو افتم
__
اکنون، گاه و بیگاه، ناگهان در درونم سر برمی کشد، مانند حبابی در حال ترکیدن: فهمِ اینکه او دیگر وجود ندارد، او دیگر وجود ندارد، مطلقا و برای همیشه. این وضضعیتی تخت و یکنواخت است، به کلی غیرقابل توصیف و گیج کننده، چرا که معنایی ندارد (بدون هیچ تفسیر ممکنی) دردی تازه.
__
سوگواری: نه یک افسردگیِ خرد ککننده، نه اختلالی ( که با تعویض برطرف شود(، که در دسترس بودنی دردناک: گوش به زنگ، در کمین هجوم «حس زندگی» به انتظار نشسته ام
__
همه «بی اندازه مهربان» اند و با این حال حس می کنم کاملا تنهایم (ترک شدگی(
__
یادداشت هایی بسیار بسیار اندک ـ همینقدر بگویم: محنت، ناراحتی مدام که با رنج منقطع می شود (امروز، رنجی شدید، نوشتن از این نوع ناراحتی ناممکن است(
همه چیز مرا به درد می آورد. کوچکترین چیزی نوعی حس ترک شدگی را در من بیدار می کند
با دیگران بدرفتارم، با میلشان به زندگی، با جهلشان، مجذوب اراده ی برای کناره گیری از همگان
__
چاره ناپذیری همان همان چیزی است که مرا می درد و در خود می گیرد (هیچ امکان هیستریکی براای رشوه دادن به رنج نیست، زیرا چیزی است که تمام شده و دیگر کاری اش نمی شود کرد
__
جز نیاز به تنها بودن میلی ندارم
__
صبح امروز، برف بیشتر و پخش ترانه از رادیو. چه غم انگیز! به بح هایی فکر می کنم که بیمار بودم و به مدرسه نمی رفتم و خوشیِ با او بودن را داشتم
__
آموخته ام که سوگواری تغییرناپذیر و گاه به گاه است: فرسوده نمی شود، زیرا پیوسته نیست
اگر این وقفه ها، این جهش های گیج به سوی چیزی دیگر، برآمده از حواسپرتی زمینی، برآمده از حواس پرتی ای زمینی، برآمده از چیزی سمج باشند، افسردگی بیشتر هم می شود. اما اگر این تغییرات (که علت گاه گاهی بودن یک چیز هستند( زمینه ی سکوت و درون بودگی را فراهم کنند، زخمِ سوگواری به سوی قلمروی فکری والاتری میل می کند. پستیِ (پستیِ هیستری) ≠ والایی (والایی انزوا(
__
زمان نج بردن، زمانی که سوگواری به سرعت متناسب خود دست پیدا می کند...
__
احساسات می گذرند، رنج می ماند
__
رنج بردن مانند یک سنگ...
(دور گلویم
در عمق وجودم)
__
در واقع حقیقت همواره این است: گویی مانند مرده ای بودم
__
اکنون که دلیل زنده بودن ـ دلیل برآمده از نگرانی برای زندگی کسی ـ را از دست داده ام، دیگر چه چیزی برای از دست دادن دارم
__
نوشته شده تا در یاد بماند؟ نه برای اینکه به یاد خودم بیاورد، که برای مقابله با آزار فراموشی، هنگامی که ذات مطلقش را آشکار می کند
در لحظه ای که «هیچ ردی نمانده» هیچ کجا، در هیچ کسی
اینجا برای دوهفته مدام به مرگ مامان فکر کردم و از مرگش رنج کشیدم
بی شک پاریس هنوز در خانه وجود دارد. با نظمی که در زمان حیاتش داشتم
اینجا، بسیار دورتر، هر نظمی فرو می پاشد و به طور غیرمنطقی، باعث می شود زمانی که «خارج» هستم، بسیار دور از او، در میان خوشی ها و حواس پرتی ها، بسیار بیشتر رنج بکشم. هرچه بیشتر دنیا به من بگوید «تو در اینجا همه چیز را برای فراموش کردن در اختیار داری» کمتر فراموش می کنم
__
من نیز برای همیشه و به تمامی خواهم مرد
سپس، در سوگواری (در اینگونه سوگواری که از آن من است، اهلی سازی جدید و رادیکال مرگ وجود دارد؛ که پیش از آن تنها دانشی عاریه ای بود (ناآزموده، از دیگران داشته، از فلسفه و غیره) اما اکنون از آنِ من است و به سختی می تواند بیش از سوگواریم به من آسیب بزند
__
من ـ در تاریکی ـ میان دو قطب در نوسانم: این ملاحظه (اما آیا این به تمامی حیح است؟) که تنها در برخی لحظات ناشادم، برخی لحظات آنی و متلاطم، گاه و بی گاه، حتی زمانی که این تشنج ها به هم نزدیک باشند؛ و از سوی دیگر، این اعتقاد راسخ که در حقیقت بعد از مرگ مامان، در درون خودم، همواره به صورت مستمر ناشادم
__
مامان دیگر اینجا نیست و زندگی، زندگی احمقانه، ادامه دارد
__
با مرگ روبه رو شده ام (دیگر چیزی جز زمان مرا از مرگ جدا نمی کند)
__
با عشق غارت شده. رنج می کشد. درمانده شده. بدون توجه به هر خواسته و تقاضا... با این حال او هیچکس را از دست نداده است. موجودی که او عاشقش بوده به زندگی اش ادامه می دهد و من در کنارش نشسته و به او گوش می دهم، به ظاهر آرام، با دقت، حاضر، انگار نه انگار که چیزی بی نهایت جدی تر برای خودم پیش آمده است
__
بعدازظهر با میشل، مرتب کردن وسایل مامان
روز را به تماشای عکس هایش شروع کردم
دوباره سوگواری بی رحمانه شروع می شود (که البته هیچوقت تمام نشده بود(
دوباره بی امان شروع می شود سیزیف
__
هجوم اندوه، می گریم
__
نه برای سرکوب سوگواری (رنج کشیدن) (این تصور احمقانه که زمان خود به چنین چیزهایی پایان می دهد) بلکه برای تغییر آن، دگرگون کردن آن، تبدیل آن از حالت ساکن (ایستا، مانع، تکرار یک چیز( به حالت جاری
__
می گریم
حتی میل به خودکشی هم ندارم
__
به محض اینکه او از من جدا می شود، جهان مرا با تداوم خود کر می کند
__
در من، زندگی با مرگ در تقلاست (ناپیوستگی و چنان که گویی مبهم بودن سوگواری) (کدام پیروز خواهد شد؟) ـ اما فعلا با یک زندگی احمقانه (گرفتاری های مبتذل، علایق مبتذل) درگیر است
مساله ی دیالکتیکی این است که این تقلا منجر به یک زندگی هوشمندانه شود، نه یک زندگی نمایشی
__
هرجا پرسش از او ـ از شخص او ـ و نه از من در میان بود، اشکم جاری می شد
پس احساسات بازمی گردند
به همان تازگی اولین روز سوگواری
__
پریشانی ما به حدی رسیده است که سوگواری را انکار می کند
__
آه! آیا واقعا باور داری که احتمال دیدار دوباره وجود دارد؟ اگر مطمئن بودم که دوباره مامان را می بینم، بی درنگ می مردم
__
ترس آنچه پیشتر اتفاق افتاده. اما همچنان بیگانه است و نمی تواند دوباره تکرار شود. این تعریف دقیق امر قطعی ست
__
جلد دوم در جستجوی زمان از دست رفته، 769
{مادر بعد از مرگ مادربزرگ}
«... آن تضاد غیرقابل فهم خاره و نیستی»
__
این حرف حقیقت ندارد
این تصور که مرگ می تواند نوعی خواب باشد. اما .حشتناک بود اگر می توانستیم جاودانه خواب ببینیم
__
هر یک از ما آهنگِ رنج کشیدن خودش را دارد
__
امکان ناپذیری ـ درواقع توهین آمیز بودن ـ اینکه به بهانه ی افسردگی رنج خود را به یک دارو بسپارم، انگار که رنجم یک بیماری باشد، نوعی تسخیرشدگی (جن زدگی) ـ یا از خود بیگانگی (چیزی که شما را بیگانه می کند) ـ در حالی که این رنج جزئی بنیادی و صمیمی از وجود توست
__
زمانی که به کلمات مامان که همیشه مرا جریحه دار می کند فکر می کنم، بیش از همیشه شروع به گریه می کنم: رولان من، رولان من! (هیچوقت قادر نبوده ام این را به کسی بگویم)
__
افسردگی تسلیم می شود. سپس می فهمم چه چیزی است که نمی توانم تحملش کنم: جهان بودنِ جهان. خود دنیا حتی زمانی که عجیب و اگزوتیک است
__
مامان به من یاد داد «تو نمی توانی کسی را که دوست داری رنج بدهی»
او هرگز کسی را که دوست داشت رنج نداد. این تعریف او بود، «معصومیت او»
__
به آرامی احیای او را احساس می کنم که بازگشته تا جایش را پیدا کند، تمام جایش را، در کنار تو. در حال حار هنوز این امکان را ندارد. به خودت مهلت بده ساکن باشی، صبر کن تا قدرت غیرقابل فهمی که تو را شکسته اندکی ترمیمت کند. می گویم اندکی، برای اینکه از این پس تو همیشه چیزی شکسته در خودت خواهی داشت. به خودت این را هم بگو، این هم نوعی خوشی است که بدانی هرگز کمتر دوست نخواهی داشت، هرگز تسلا نخواهی یافت، که مدام بیشتر و بیشتر به یاد خواهی آورد
__
من در رنج کشیدن خودم زندگی می کنم و این خوشحالم می کند
هرچیزی که مرا از زیستن در رنجوری ام باز دارد برایم تحمل ناپذیر است
__
رنج کشیدن به معنای دقیق کلمه قابل تحمل است. اما بی شک این قابل تحمل بودن به این دلیل است که کمابیش می توانم رنجم را به قالب کلمات بریزم و به زبان بیاورم. فرهنگ من، ذائقه ی من برای نوشتن، این قدرت دفع شر کننده یا یکپارچه کننده را به من می دهد: من با زبان یکپارچگی ایجاد می کنم
رنج کشیدنِ من، بیان ناشدنی اما با این حال به زبان آوردنی و گفتنی ست. این واقعیت که زبان به من ابن استطاعت را می دهد تا از کلمه «تحمل ناپذیر» استفاده کنم، بلافاصله نوعی تحمل ایجاد می کند
__
سرخوردگی از جاها و سفرهای گوناگون. هیچ جا واقعا راحت نیستم. چیزی نمی گذرد که این فریاد از وجودم برمی آید: می خواهم برگردم! )(اما به کجا؟ چرا که او دیگر هیچ کجا نیست، کسی که زمانی جایی بود که می توانستم به آنجا برگردم) من در جستجوی جای خودمم
__
این همان چیزی است که ادبیات به وجود می آورد: اینکه نمی توانم همه ی چیزهایی را که پروست در نامه های خود در مورد مریضی، شجاعت، مرگ مادرش، رنج کشیدنش و غیره نوشته است بدون درد بخوانم، بدون اینکه حقیقت خفه ام کند
__
شمایل وحشتناک سوگواری: رخوت، قساوت قلب، کج خلقی، ناتوانی از عشق، مضطرب از اینکه نمی دانم چگونه سخاوت را در زندگی ام احیا کنم. یا عشق را. چگونه عشق بورزم؟
__
هیچوقت در برابر رفتن به دیدارش مقاومت نکردم، از دوباره دیدنش (در تعطیلات) خوشحال می شدم، او را درون «آزادی»ام جا دادم؛ خلاصه این که او به شکلی عمیق و باملاحظه ی بسیار معاشرت می کردم. رخوت از چنین ویرانی ای می آید
__
سوگواری. با مرگ وجودی که دوست می داشتی، مرحله ی حاد خودشیفتاتری: شخ از دل بیماری و حس بردگی پدیدار می شود. سپس، به تدریج، آزادی هیاتی سربی پیدا می کند، ویرانی و دلتنگی استقرار می یابد، و خود شیفتاری جای خود را به نوعی خودپسندی غمگینانه می دهد. به نبود سخاوت
__
«هردوی ما سکوت کردیم»
صفحاتی دردناک در مورد جدایی پروست از مادرش:
«اما اگر من برای ماه ها، برای سال ها،برای...رفته باشم...»
«هردوی ما سکوت کردیم... وغیره»
و: «من گفتم: تا ابد. اما آن غروب (...) روح ها نامیرایند و روزی دوباره به هم خواهند پیوست»
__
حیران از این واقعیت که عیسی ایلعازر را دوست داشت و پیش از زنده کردن او اشک ریخت (یوحنا، 11)
«خداوندا، بنگر آنکه دوستش می داری بیمار است»
«وقتی خبر بیماری ایلعازر را شنید، در محلی که بود، دو روز دیگر نیز می ماند»
«دوست ما ایلعازر خوابیده است و من می روم تا شاید او را بیدار کنم {زنده کنم}»
«او از جان بانگ برآوردو به زحمت افتاد و الی آخر»
11، 35 عیسی گریست: «خداوندا بنگرید» سپس یهودیان گفتند: «ببینید چقدر او را دوست می داشت»
«و باز عیسی به شدت متاثر شد»
__
چرا باید هیچ اولادی بخواهم، کمترین دنباله ای، از آنجا که آنها که دوستشان داشتند و بیش از همه دارم، کسی را پشت سر نگذاشته اند، نه من و نه اندک بازماندگان؟ چه اهمیتی برایم دارد که در ناشناخته های دروغ و سرد تاریخ بیش از خودم دوام بیاورم، چون خاره ی مامان بیش از من و کسانی که می شناختیمش و روزی که نوبتمان برسد خواهیم مرد، دوام نخواهد آورد؟ من برای خودم به تنهایی «یادبود»ی نمی خواهم
__
بدون او همه چیز چه طولانی ست
__
این یادداشت های روزانه کمتر می شوند، رسوب می گیرند. پس فراموشی تسلیم نشدنی است؟
__
کمتر و کمتر رنج کشیدنم را می نویسم و با این حال این رنج قوی تر می شود، به قلمروی ابدی جابه جا می شود. زیرا دیگر نمی نویسمش
__
کاش می توانستم میل عمیقم را به خلوت کردن با خود، به کناره گیری و «نگرانم نباشید»ی که مستقیم و بی انعطاف از رنج کشیدنی «جاودان» به سمتم می آید بیان کنم. خلوت کردنی چنان حقیقی که جدال های کوچک اجتناب ناپذیر، مضحکه هاف زخم ها، و هرآنچه که به محض جان به در بردن فرد {+مرگ یک عزیز و زنده ماندن فرد} اتفاق می افتد، چیزی جز کفِ تلخ روی دریایی عمیق نیستند
__
هرچه در قلبم است مرا از دوست داشتن خود بازمی دارد
__
رنج کشیدن سخت است، اما اثرش بر من (چون در رنج کشیدن: نه رنج به خودی خود: مجموعه ای از اثرات غیرمستقیم در میان است) نوعی رسوب، زنگار یا گل و لای است که روی قلبم جمع شده؛ نوعی تلخی دل (زودرنجی ها، دلخوری ها، حسادت ها، کمبود عاطفه)
__
... درد اینکه دیگر هرگز لب هایم روی گونه های سرد و پروکش آرام نخواهد گرفت...
{این پیش پا افتاده است
مرگ و رنج چیزی نیستند جز پیش پا افتاده}
__
رفته رفته اثر فقدان روشن تر و برنده تر می شود: هیچ میلی به ساختن چیزی جدید (به جز در نوشتن) ندارم؛ نه دوستی، نه عشق و...
__
ما فراموش نمی کنیم
بلکه چیزی خالی در ما آرام می گیرد
__
هربار خوابش را می بینم (و من تنها خواب او را می بینم)، باور می کنم که زنده است، اما در مقام یک دیگری، جدا از من
__
من مانند او نبودم، چون با او (در همان زمان) نمردم
__
رنج کشیدن؛ احساس راحتی ناممکن است ـ هرجا که باشی؛ احساس فشار، آزردگی و افسوس، که جای دیگر می نشینند. همه چیز زیر نشان «فلاکت انسان» {معنا می یابد}، چیزی که پاسکال از آن بهره می گرفت
__
خودکشی
چگونه بدانم که اگر مرده باشم بیشتر رنج نمی کشم؟
__


مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب خاطرات سوگواری


 کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
 کتاب بالزاک و خیاط کوچولوی چینی
 کتاب تربیت احساسات
 کتاب مون بزرگ
 کتاب مالوی
 کتاب دسته دلقک ها